Incipit




Friday, July 17, 2026


Hamlet Kozintsev (1964)

درآمد:

یک روز عصری یادم آمد لیلا سالها پیش چیزی به این مضمون به من گفته بود و من هم در وبلاگ نقلش کرده بودم: من مثل آنت پسرک را بزرگ می‌کنم و تو هم عاقبتت مثل پرنس میشکین در رمان «ابله» می‌شود. به سرم زد درباره پرنس میشکین و داینامیک ارتباطش با آناستازیا و روگوژین بنویسم. وقتی خلاصه‌اش را به لیلا گفتم دل و روده‌ام را بیرون ریخت، کوتاه و بلند کرد و افسارم را کشید. جزو خیلی معدود آدمهای زندگی من است که می‌تواند افسارم را بکشد. نزدیک به سی سال گذشته بیشتر همین کار را کرده. به جایش پیشنهاد داد از بلاهت‌های بسیارم بنویسم.

فراوان قدردان آیدای کارپه هستم. جور ادیت پرزحمت این نوشته‌ی طولانی که‌ بارها، چندهزار کلمه کم و زیادش کردم را او کشیده.

.

یکم: Common Knowledge
« کسی راز مرا داند که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند

و ما با لذت این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب»


برای شروع باید اعتراف کنم  که من یک ابلهم. استعدادی قدیمی دارم که اتفاق‌های ساده را آنقددددر می‌فهمم تا دیگر ساده نباشند! وجودم به مرورِ سالها زخم‌خورده و دیرباور شده، گرچه کمتر به چشم می‌آید اما یک وقت‌های غریبی هم هست که تمام این سخت‌باوری‌ام یک‌باره دود می‌شود. مثلا اگر کار به جایی بکشد که از کسی ‌بپرسم «واقعاً دوستم داری؟»، و او با لرزشی در جانش و کمی خیسی در چشمانش ‌بگوید «بله»، آنوقت من هم «واقعاً» باور می‌کنم و دل و جانم می‌لرزد. بعدتر می‌بینم آن «بله»، در زندگی گوینده‌اش به همان شکلی که من فهمیده بودم ادامه پیدا نکرده است.

یک آدم نرمال اینجای کار احتمالاً می‌گوید: «پس لابد آن بله، «بله» نبوده.»

من اما این‌قدر بی‌رحم نیستم. فوراً یک تیم چندرشته‌ای تشکیل می‌دهم تا از آن «بله» در برابر شواهد مخالفش دفاع کند: شاید «دوست داشتن» بوده، اما ظرفیت رابطه نبوده! شاید میل بوده، اما یک ترسی هم بوده که قوی‌تر بوده! یا احتمالاً آن احساس واقعی بوده، اما در عمل نتوانسته پایدار بماند و ادامه پیدا کند، یا شاید  آن‌قدر نیرومند نبوده که در عمل از خودش دفاع کند. احتمالش هم هست که من برای انکار، برای فاصله‌ی میان آن لحظه و آنچه بعدتر شد، باز توضیحی برای خودم ساخته بودم. این چیزها را خصوصاً وقتی دچار بلاهت باشی همیشه نمی‌شود دقیق بدانی.

می‌بینی؟ من حتی وقتی واقعیت خلاف چیزی را نشان می‌دهد، آن را به تجدیدنظر می‌برم و با خودم فکر می‌کنم این از صفات انسانی من است! اما نه آدم‌ها و نه واقعیت زندگی، عموماً اعتنایی به این تردید خوشبینانه‌ی من ندارند. آنوقت به خودم‌ می‌گویم: همین را دیر فهمیدی، ابله! زندگی، نتیجه‌ی رفتارها را حساب می‌کند، نه گفتن‌ها را. بعد به دقت داده‌ها را کنار هم می‌گذارم، الگو را می‌بینم، روند را حدس می‌زنم و وقتی دقیقاً همان اتفاق می‌افتد، با خودم می‌گویم «کاش حداقل اشتباه می‌دیدم».  البته که جمله‌ی بسیار زیبایی است، فقط یک ایراد کوچک دارد. من معمولاً قبل‌تر آن‌قدر برای اثبات اینکه «احتمالاً دارم اشتباه می‌کنم» وقت صرف کرده بودم که وقتی معلوم می‌شود اشتباه نکرده‌ام، دیگر چیزی از خودم باقی نمانده که  که درست‌ دیدن به کارش بیاید. درست دیدن هم اگر درست مدیریت نشود بلاهت قابل توجهی‌ست که می‌تواند شکل محترمانه‌ای از بدبختی باشد.

  

احتمالاً منظور لیلا از میشکین این بود که من هم برای دیدن «زخمِ» آدمی که دارد با کفشش صورتم را لگد می‌کند، استعداد قابل‌توجهی دارم. در چنین مواقعی، به‌جای اینکه پایش را کنار بزنم، به  فشار کفشش دقت می‌کنم و مثلاً فکر می‌کنم «این میزان فشار روی پنجه احتمالاً از یک شرم حل‌نشده می‌آید». بعد اگر  بیشتر هم درد بگیرد، مطمئن می‌شوم که تحلیلم درست بوده!

میشکین حداقل صرع داشت و نیمچه قدیسی بود برای خودش. من حتی این عذر را هم ندارم، صرفاً ابله‌‌ام! ذهنم طوری ساخته شده که وقتی کسی می‌گوید «نمی‌شود، نمی‌توانم»، به‌جای شنیدن «نمی‌توانم» ازخودم می‌پرسم «کدام بخش وجودش نمی‌تواند»؟ یا وقتی می‌گوید «نمی‌خواهم»، فکر می‌کنم «آیا این نخواستن انتخاب است یا دفاع»؟ معمولاً  ‌با چنان دقت و وسواسی تشریح می‌کنم که آخرش هم خودم خسته می‌شوم، هم صاحب جمله. بلاهتم نمی‌گذارد هر نمی‌خواهم‌‌ای را دفاع، هر فاصله‌ای را ترس، یا هر سکوتی را نشانه‌ای برای رمزگشایی ندانم. 


یا وقتی کسی واقعیت را ناقص و مبهم می‌گوید یا طوری متناقض نگهش می‌دارد که مهم‌ترین بخش‌اش را باید خودم حدس بزنم، به‌جای اینکه همان‌ها را ببینم، فکر می‌کنم شاید واقعیت در آن لحظه سنگین‌تر از توان مواجهه‌اش بوده، یا احتمالش را می‌دهم که برای حفظ تصویری که از خودش داشته، مجبور شده واقعیت را بازنویسی کند. اینها هم مصداق‌های بلاهتم هستند چون من که «واقعاً» نمی‌توانم بدانم  چنین چیزهایی پشت آن‌ها هست یا نه. انگار که من برای فاصله‌ی میان تصویر و رفتار، توضیحی روان‌شناختی می‌سازم تا ناچار نباشم فقط خودِ فاصله را ببینم.


تازه بعدها متوجه می‌شوم که من برای آن بخشِ حذف‌شده و برای جمله‌ای که طرف، پنج ثانیه وقت صرف ساختنش کرده بود، سه هفته حاشیه نویسی شناختی کرده‌‌ام و بعدتر می‌فهمم مسئله لزوماً پیچیدگی روان او نبوده بلکه این بوده که من با چند داده‌ی ناقص، حاشیه‌ی صفحات را سیاه کرده بودم و از دقت تحلیل خودم هم خوشم آمده بوده. این دیگر فهم عمیق نیست، نوعی معماری داخلی برای خانه‌ای‌ست که کلیدش را هم نداشتم. این عین بلاهت است دیگر، نیست؟!

.


دوم: Republic of Užupis

صدای پایم از انکار راه بر می‌خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت

«نگاه کن

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی».


I. هیچ‌کس در جهان من اجازه ندارد بی‌دلیل، فقط بخاطر گفتار و‌ کردار نارفیقانه‌ یا رذیلانه‌اش، کم‌شرف یا سخیف باشد. من حتما باید برای رفتارش دلیل موجه پیدا کنم چون اگر نه،  بی‌انصافی می‌شود. و برایش دلیل هم پیدا می‌کنم. بنابراین  همه لاجرم باید یک پرونده‌ی قدیمی و قابل‌دفاع در روانشان داشته باشند. یک زیرزمین. من آن  زیرزمین را با زحمت پیدا می‌کنم و با چراغ‌قوه  پایین می‌روم. مشکل اینجاست که گاهی صاحبخانه خودش از وجود زیرزمین باخبر است و خوب می‌داند در زیرزمین چه و چه‌ها هست و کجاست، فقط ترجیح می‌دهد آنجا نرود و من آن پایین با چراغ‌قوه  تنها بمانم. من که آن پایین، میان ستون‌های زنگ‌زده، چیزی را پیدا کرده‌ام به سمت سقف زیرلب می‌گویم «فکر کنم می‌دونم چرا این کار رو می‌کنی»! آن بالا اما او احتمالاً دارد چای یا الکلش را می‌خورد و با تعجب از کناری‌ش می‌پرسد «این هنوز اینجاست»؟! خب مگر بلاهت، چیزی جز این است؟


II. من گاهی پیچیدگی روان آدم‌ها را جدی‌تر از خودشان می‌گیرم، آنها معمولاً خیلی زودتر از من از موضوع عبور کرده‌اند. سال‌ها خیال می‌کردم فهمیدنِ آدم‌ها نوعی توانایی‌ست. بعد خیلی خوب فهمیدم که فقط روش بسیار شیک، انتلکتوئل و پرزحمتی برای درک کردن بد‌‌ذاتی، یا ماندن و عبور نکردن است.

آدم نرمال می‌گوید: این رابطه/ارتباط به من آسیب می‌زند.

من می‌گویم: بله، اما من هم در قبال چیزی که فهمیده‌ام مسئولم.

و این «مسئولم» خطرناک‌ترین کلمه‌ی زندگی من است! 

مسئولم قبل از رفتن مطمئن شوم هر کاری از دستم برمی‌آمده کرده‌ام..

مسئولم وقتی می‌بینم راهی چه در مسیر و چه در مقصد به جای پر آسیبی ختم می‌شود، دست‌کم یک بار بگویم

و «یک بار» در دستگاه اخلاقی من، بسته به شدت نگرانی، و‌اهمیت آدمش، تا هفتاد بار قابل تمدید است! بعد هم مدت زیادی طول می‌کشد تا بفهمم آگاهی دادن با مسئول بودن و مسئولیت ِبه‌عهده گرفتن ِنتیجه‌ی انتخاب او فرق دارد.  معمولاً اینطور هم نیست که فقط همان‌جا بایستم. حرفم را «توضیح» می‌دهم، مستند می‌کنم، به شواهد ارجاع می‌دهم، با لحن مهربان‌تر دوباره می‌گویم، بعدهم که به« انکارِ» معمولا تهاجمی برمی‌خورم نگران می‌شوم که شاید زیادی مستقیم گفته‌ام، نسخه‌ی ملایم‌ترش را می‌سازم. چند روز بعد دوباره برمی‌گردم و همچنان که  او دارد راه خودش را حتی«بی‌پرواتر» از قبل می‌رود، با فروتنی اضافه می‌کنم که «البته شاید من اشتباه کنم»!

III. به عنوان یک ابله، من باید خیلی حواسم باشد که هیچ‌کس مسئول این حس مسئولیت در من نیست. کسی آن را بر دوشم نگذاشته و من هم حق ندارم صورت‌حسابش را برای دیگری بفرستم یا در‌ ذهنم نگه دارم. این را فضیلت خودم هم نمی‌دانم. بیشتر رنجی‌ست که گاهی آن‌قدر اخلاقی و آبرومند ظاهر می‌شود که ممکن است از بیرون شبیه فضیلت به نظر برسد. گاهی حتی خودم هم فریب همین ظاهر تمیزش را می‌خورم چون پذیرفتن این‌که داری از یک اجبار درونی رنج می‌بری، به‌مراتب ناخوشایندتر از اینست که خیال کنی آدم بسیار مسئول و باوجدانی هستی.  بیشتر نوعی حماقت با خلوص بالاست که فقط لباس تمیز پوشیده و واژه‌های اخلاقی بلد است. خلاصه اینکه مانترای من این بوده: مسئولم! 
و ظاهراً تنها چیزی که مسئولش نبوده‌ام، خودم هستم.
من مسئولیت را بر عهده نمی‌گیرم، تصرفش می‌کنم. اگر اتفاقی در شعاع عاطفی من رخ بدهد، احتمالاً جایی برای سهم خودم در آن پیدا می‌کنم. حتی اگر سهم من فقط این باشد که «چرا زودتر نفهمیدم سهمی ندارم». و البته در تمام این مدت، از «مرز» هم حرف می‌زنم که آن را خوب می‌شناسم، ولی معمولاً بعد از عبور از آن «متوجه‌»ش می‌شوم. وقتی هم که دردم می‌آید سبک‌مغزانه امیدوار می‌شوم با دیدن این‌همه تحلیل، درد از جایش کمی تکان بخورد. نمی‌خورد بی‌پدر! بلاهت حتی اگر با دقت هم نورپردازی شود، هنوز همان‌ست که هست. فوقش فقط در عکس‌ها بهتر می‌افتد.

IV. ماشینم خراب شده بود. تا راه می‌افتادیم می‌لرزید. گفتند گیربکسش خراب است، سرعت گردش چرخ‌ها با هم تنظیم‌ نیست. گفتم مطمئنید؟ گفتند بله. گیربکس را عوض کردند، ماشین را تحویل دادند. تمام.

رابطه‌ی من با آن ماشین از بسیاری از روابط انسانی‌ام سالم‌تر بود. هیچ‌وقت از خودم نپرسیدم آیا «این لرزش، شکل سوماتیک یک تعارضِ حل‌نشده میان میل به حرکت و وحشت از رسیدن است» یا نه. نپرسیدم، چون صرفاً گیربکسش خراب بود. وقتی پای ماشین میان باشد دیگر ابله نیستم.

ماشین‌ها خوبی‌شان این‌ است که وقتی می‌‌لرزند، می‌لرزند. نمی‌گویند مثلا از خاطره‌ی برف پارسال سردشان شده، یا چون دیروز باید می‌لرزیدم و نلرزیدم حالا الان می‌خواهم بلرزم. از لرزیدن‌شان فلسفه نمی‌سازند و اگر نمی‌توانند حرکت کنند، دست‌کم  سعی نمی‌کنند متقاعدت ‌کنند که مشکل از دگم بودن و درک محدود تو از مفهوم حرکت است.


« دریغا انسان  که با درد قرونش خو کرده بود؛ دریغا!»


V. اگر همچنان قانع نشده‌اید باید بگویم از سفاهت من همین بس که ذهنم هنوز خیال می‌کند اگر به اندازه‌ی کافی دقیق شود واقعیت از «خجالت» این مقدار دقت، نظرش را عوض می‌کند. مثل خان‌خله در «روزی روزگاری» که فکر می‌کرد اگر گوسفندها را رنگ بزند بره‌های رنگی به دنیا می‌آورند. او می‌تواند نسخه مضحکی از گرگور مندل باشد، من اما به گرگور سامسا بیشتر شبیه‌‌ام. اما نه! فقط ابله‌ام و گمانم این سفاهت باعث شده همیشه تلاشم این باشد که چشمم را بر واقعیت نبندم -چون آدم عاقل  نباید زیاد پاپیچ واقعیت بشود، باید گاهی سرش را بکند یک طرف دیگر- و این، سال‌به‌سال چیزی تیره‌تر در من انباشته کرده که دارد کار دستم می‌دهد.


VI. به عنوان یک ابله باسابقه، یاد گرفته‌ام بیشتر گوش بدهم. در زندگی ضرورتِ «گفتن» برایم خیلی کم پیش می‌آید و معمولاً در ذهنم لحظه‌ی بزرگی‌ست. با احتیاطی که فقط خودم می‌فهمم چرا این‌قدر زیاد است، سعی می‌کنم درباره‌ی آنچه می‌بینم با دیگری‌ای که برایم خیلی مهم است حرف بزنم. اما در همان مواقع‌ِ کم هم خیلی‌ دیر دوزاری‌ام می‌افتد که شاید مسئله از اساس این‌ها نبوده که مثلاً دیگری راه خروج را پیدا نمی‌کند یا هنوز به چیزی در آن «ماندن» وابسته است، بلکه این بوده که با آن تفاصیل احتمالاً مقصدش همان‌جاست. حرفها بیشتر دورچین‌‌ وضع فعلی‌اند تا دورنما. اینجا دیگر من از ساده‌لوحیِ خودم به عذاب می‌افتم. اما به دلیل میزان بلاهت، این بخش دیگر چندان تراژیک نیست؛ شاید خنده دار هم باشد.


VII. شوربختانه بلاهت مانع درد نمی‌شود. من درد می‌کشم. نه آن درد تمیز و باشکوهی که در سینما و ادبیات زیبا به نظر می‌رسد. دردِ ناشی از حماقت، از آن دردهایی‌ست که آدم ِدو شب بیدار مانده، در تاریکی با تعجب از خودش می‌پرسد: چطور ممکن است چیزی را این‌همه دیده باشی و  باز سر از همان‌جا درآورده باشی؟ حافظه؟ حافظه غمی‌ست عمیق. صد گیگابایت را بپراند…

ابله اگر متوجه بلاهت خودش بشود، نظم جهانش به‌هم می‌ریزد. خوشبختانه حافظه، هم‌دستِ بلاهت است. یادش می‌رود. .

سوم: Anagnorisis

I. این دیگر کامپلکس کاساندرا نیست. احتمالاً فقط ابلهی‌ست که مسئولیت‌پذیری‌اش را آن‌قدر امتداد و گسترش داده که تبدیل شده به نوعی خودمرکزبینی وارونه. این تصور مضحک که لابد من باید می‌توانستم کاری بکنم، یا لابد جایی یک ترکیب درست از عشق، صبر، مرز، فهم و سکوت بوده که من نتوانسته‌ام فرمولش را پیدا کنم. چه سهم بزرگی برای خودم قائل شده بودم که حتی ادامه‌ی مسیری را که دیگری می‌رود، یک‌جورهایی به عملکرد خودم مربوط می‌کنم و اینها تازه قبل از این است که به این نتیجه برسم که مثلِ داوری، اصلاً «درست» و «نادرست»‌ای درکار، درکار، درکار نیست. 

به خاطر همین وارونگی، تواضع من هم گاهی شکل بسیار متکبرانه‌ای دارد. به ظاهر می‌گویم «همه‌اش تقصیر من نیست». و بعد البته با فروتنی، در عمل نود و نه درصد قصورش را گردن می‌گیرم. این هم البته خنده‌دار است تا وقتی که دیگر نیست و غصه دار می‌شود. چون زیر تمام اینها، یک حقیقت گزنده خوابیده: این که هرچه بیشتر سعی کردم بفهمم، کمتر از خودم باقی ‌ماند و این که بیشتر از آنچه حاضرم پیش خودم اعتراف کنم، از من گرفته شد. نه اینکه کسی گرفته باشد، «نوع بودنم» می‌گیرد. همان ابله بودن... 

II. و نه چون نفهمیدم چه اتفاقی می‌افتد؛ دقیق‌ترش این است که چون می‌فهمیدم. من می‌دیدم چیزی دارد از دست می‌رود و نمی‌توانستم دست از نگه‌داشتن‌اش بردارم. مثل آدمی که بر بالین  بیماری در حال احتضار است، اما هنوز بالشش را مرتب می‌کند. نه چون فکر می‌کند مرتب کردن بالش نجاتش می‌دهد یا چیزی را عوض می‌کند، فقط چون نمی‌داند با دست‌های نوازشگرش چه کار دیگری بکند.
من نتوانستم راهم را جدا کنم و بدتر اینکه حالا می‌دانم شاید همان‌قدر که دیگری در مسیر آشنای خودش باقی مانده بود، من هم در الگوی آشنای خودم گرفتار مانده بودم. من هم، با همه‌ی این فهمیدن‌ها، باز همان کاری را کردم که همیشه می‌کنم و بدتر اینکه حالا -با وجود تمام بلاهتم- می‌دانم فهمیدن، لزوماً  آدم را از تکرار نجات نمی‌دهد و این، خُلق و نفسم را تنگ می‌کند و دلم را چون اناری شکافته می‌فشارد.

.

چهارم: Bad faith
نام
اشتباه نهادن بر چیزها، بر بدبختی جهان می‌افزاید.

آلبر کامو

I. وقتی از زبان خودش می‌شنوی از ابژه‌شدن میان گوریل‌ها بیزار است، با لذتی زیاد گوشهایت تیز می‌شود و چشم‌هایت برق می‌زند. بعدتر می‌بینی آنچه پیش چشمت رخ می‌دهد با شدت آن بیزاری سازگار نیست. اما هنوز آن‌قدر ابلهی که نمی‌فهمی وضوح ماجرا کافی است: اگر بخواهد، خودش می‌تواند ببیند. پس دیگر سینه‌کوبیِ گوریل را نشانش نده، وقتی حاصل کار فقط بازخواست از انگشت اشاره‌ی توست.
این وجه بلاهتم را دوستی دو ساعته حالیم کرد. ندیدنِ آنچه آشکارا در معرض دید گذاشته شده یک انتخاب و نشانه‌اش سر برگرداندن است، نه اینکه ساده لوحانه فکر کنی یک غفلت ساده‌ست. به قول لیلا: «نه «بی‌اعتنایی»، که بیشتر سهل‌انگاریست،  نه «اشتباه» که بیشتر مشتبه شدن امر است». نمی‌دانستی تو فقط مسئول انگشت خودتی، نه مسئول اینکه دیگری آنچه را که دیگران می‌بینند با همان نام ببیند. بلاهتت آنجاست که این فاصله‌ی بازدارنده را می‌بینی و این بار این تو‌ هستی که سرت را برمی‌گردانی...
II. مسئله فقط ندیدن نیست؛ گاهی نام‌گذاریِ مبهم، همان راهی‌ست که به آدم اجازه می‌دهد در میدان بماند. از انواع اَشکال  bad Faith یکیش همان «سینه خیز رفتن» خودمان است، وقتی بعضی آدمها تمام خودشان را به آن نقش تقلیل می‌دهند تا بار شرم انتخاب و مسئولیت را کمتر احساس کنند. این را دیگر با دست نشان ندهم.

III. وقتی روابط زیر فشار منفعت، ترس یا حفظ موقعیت، به بازی تقلیل پیدا می‌کند، مرزها هم آرام‌آرام وا می‌روند. آن‌وقت، اگر زمینه‌اش در آدم باشد، بسته به مایه‌اش می‌شود در عرصه، اثر گذاشت. کسی را سخیفانه تنزل داد، خود را به گل‌ولای آلود، اما همچنان طوری رفتار کرد که انگار اصلاً کُنشی در کار نبوده و ایراد از «گیرنده» است و الا هرکسی دارد یک گوشه ماست خودش را می‌خورد. در غیاب ِدلیری (bad faith لعنتی وادارم کرد به جای «بزدلی» بنویسم غیاب دلیری). باری، در غیاب دلیری می‌شود بی‌آنکه مسئولیتش را پذیرفت، ترولینگ و عقده گشایی کرد و در یک کلام «نامحترم بودن» را  تا وقتی دارد به تو «خوش می‌گذرد» وارد میدان کرد... آن وقت به تدریج اینها دیگر «خروج از قواعد» نیستند، کم‌کم خودِ قواعد بازی می‌شوند. این‌ها دیدنش سخت نیست، اسمِ درست گذاشتن روی آنهاست که سخت است چون مسئولیت می‌آورد و هزینه دارد. بگذریم.. .

پنجم: No One Is Guilty یا« همه بی‌تقصیریم، عمه جان» «هیچ‌کس مقصر نیست»! مسئله این است که انسان معمولاً دوست دارد تصویر اخلاقی خودش را حفظ کند. اما وقتی مهم‌ترین معیار، نه تنها «ماندن»، که می‌شود تاثیرگذاری به هر قیمتی و پیش بردنِ نتیجه فارغ از معنای آن، آنوقت همان بازی حتی اگر پیش از آن ظاهر متمدنانه‌ای داشت، آن را هم از دست می‌دهد. در چنین وضعی احترام، پایبندی و مسئولیت فقط تا وقتی اعتبار دارند که به ادامه‌ی بازی کمک کنند. باید از این وضع پرهیز کرد، چون هم دیگری را «مصرف» می‌کند و هم خود آدم را به تدریج از توان تشخیص درست و نادرست تهی می‌کند. بازی‌ای که برای ادامه‌اش، باید آدم‌ها را به مهره، رابطه را به ابزار و مسئولیت را به مانع تبدیل کرد برای هیچ‌کس مناسب نیست، چه برسد به ابله‌ها. ظاهر ِآرام، یا جمله‌ی «هیچ‌کس مقصر نیست»، یا ادامه‌دادن بی‌درگیری، لزوماً نشانه‌ی سلامت و صلح نیست. به قول اسپینوزا «زیرا که آرامش نبودن جنگ نیست...». .

ششم: Akrasia

0. بلاهت من این است که به وقتش نمی‌فهمم که «تناقض، از خجالت کشیدن و از پاسخ‌گویی معاف است». اما من معاف نیستم، هیچکس‌نیست. تناقض، یک وضعیت روانی‌ست نه یک معافیت اخلاقی. منظورم‌ اینست که وجود تناقض، خودش شرم و مسئولیت ندارد. می‌تواند بی‌هیچ ناراحتی در روان آدم جا خوش کند. خیلی  پیش می‌آید که کسی هم چیزی را بخواهد و هم از آن فرار کند، هم نزدیک شود و هم اجتناب کند، بی‌آنکه این دوگانگی مجبور باشد خودش را توضیح بدهد. اما صاحبِ تناقض، نه از مسئولیت و نه از پاسخگویی معاف نیست.

I. وجه دیگرش این‌ است که نباید دیدن را با آمادگی برای تغییر یکی کرد. ندیدن‌ دردناک است؛ اما دیدن هم همیشه نجات‌بخش نیست. وقتی دردِ حرکت و کندن از رنجِ ماندن سنگین‌تر باشد و آدم عملاً از طلب‌کردن دست کشیده باشد، فهمیدن، دیگر محرکه‌ای برای به‌راه‌افتادن نمی‌شود. خطای پرهزینه‌ی ما آدمها اینجاست که به‌جای پررنگ‌تر کردن این مواجهه، به دنبال چیزی می‌گردیم که آن را برایمان بی‌حس کند. انگار اگر دردش موقتاً کمتر شد، خودِ تناقض هم کمتر می‌شود. نمی‌شود!
اول بین چیزهایی که می‌دانیم و آنچه به خود می‌گوییم شکاف می‌افتد. برای نگه‌داشتن این شکاف، ناچاریم توضیح بسازیم. بعد، ذهنمان برای محافظت از این توضیح‌ها، درک خودش را سلکتیو می‌کند: شواهد موافق را برمی‌دارد و هر چه تناقض را آشکار کند را کوچک و بی‌اعتبار می‌سازد. آخرش دیگر فقط حقیقت را پنهان نمی‌کند، اینکه چطور و چه را ببیند را هم تنظیم می‌کند. اما تناقض -مثل شایلاک نزول‌خور- طلبش را با بهره‌اش، اضطراب، شرم، عذاب‌وجدان، احساس گناه، فرسودگی، بلاتکلیفی وهزار درد سخت درمان دیگر، وصول می‌کند. دیر و زود دارد، سوخت و سوز نه. گاهی حتی با فروپاشی آن تصویر نسبتا منسجمی همراه است که از خودمان ساخته بودیم. 

II. ما اما معمولاً سراغ ساقی‌ها می‌رویم: رابطه، معاشرت، سفر، هیجان، تغییر روتین، خطر، گسترش مرزها، همین شکافتنِ تا خرتلاق چیزها که الان می‌بینی. این نه تقصیر ماست و نه حتی همیشه انتخابی آگاهانه. ساقی‌ها ظاهرا چیزی مطالبه نمی‌کنند و گرمای حضورشان، موقتاً صدای این کشمکش را ساکت می‌کند. نه فقط آینه‌ای مقابلمان نمی‌گذارد، که اگر خودمان هم اتفاقی نگاهمان به آینه بیفتد، دستمان را می‌گیرد و حواسمان را به جایی دیگر می‌برد تا کمتر درد بکشیم. گاهی هم با خودمان قرار می‌گذاریم: «از شنبه صبح، دیگه فقط پرداختن به تناقض». اما شنبه را هم، مثل جمعه، دوباره خودمان جلوی ساقیِ مهربان سر می‌بُریم. فکر می‌کنیم «شرایط» بیرون است که همینطورمدام سخت‌تر می‌شود، اما عمده‌ش زیر سر همین رفیق‌مان است. از اینجاها دیگر قصه تلخ می‌شود. حالا که تا اینجا آمدی، با ذکر صلوات سراغ رفیق عزیزم بلاهت اکتسابی هم برویم.  .

هفتم: بلاهت اکتسابی آنچه بر من می‌گذرد، فقط بر من نمی‌گذرد؛ از من هم می‌گذرد. سارتر

من آن‌قدر مشغول فهمیدن دیگری بودم که یادم رفت یک ابلهی هم در این ماجرا حضور دارد! من مدتها مشغول تحلیل چرایی ِ آمدن کفش طرف مقابل روی صورتم بودم و به نظرم خوب هم بازش کرده بودم، اما این، نه تنها مرا از شمول بلاهت خارج نمی‌کند بلکه دوقبضه هم می‌کند.

من از این جهت ابله نبودم که نتوانستم اسم رهایی از قید و بند را روی چیزی بگذارم که برایم بوی اجبار، انکار یا تکرار می‌داد. در این‌گونه نامگذاری‌ها از قضا سابقه‌‌ی زیاد و کارنامه‌ی کاملاً قابل ملاحظه‌ای دارم. اما چون به قول پولونیوس در هملت، بلاهت من هم انصافاً روش خاص خودش را دارد، در شرایط عاطفی خاصی «ندیده گذشتن» ممکنم نمی‌شود.
اشتباه من این نبود که ترک را در دیوار دیدم. ترک واقعاً آنجا بود. حیرتم از آنجایی آغاز شد که فکر کردم چیزی که برای من نشانه‌ی ناپایداری دیوارست، دیر یا زود برای دیگری هم همان معنا را پیدا می‌کند.اما آدم‌ها از یک ترک واحد، یک معنای واحد برداشت نمی‌کنند. چیزی که برای من هشدار بود، برای دیگری چیزی قابل‌تحمل، موقت، یا بخشی از همان دیواری بود که هنوز می‌خواست در سایه‌ی آن بماند. بلاهت من از جایی اکتسابی شد که پس از فهمیدن این تفاوت و تلاش بی‌فایده‌ام برای نزدیک‌ شدن به آن معنا، بر اساس چند نشانه منتظر ماندم شاید معنای او روزی به معنای من نزدیکتر شود. نشد!
امیدواری در نادانی، خیلی درد ندارد. اما امیدواری پس از آن‌ همه دیدن و دانستن، دیگر بلاهتی ذاتی نیست، بلکه بلاهتی‌ست که آدم با زحمت برای خودش کسب می‌کند. می‌بینی؟ من برای ابله ماندن، علاوه بر درد، زحمت هم می‌کشم! بلاهت اکتسابی‌ام  بدون کمک ساقیِ تحلیل، ساقی انتظار و ساقی تلاش و چندتای دیگر ممکن نبود.


هشتم: Amor Fati  یا لبخندی تلخ به سیزیف  سرنوشت را دوست داشتن، یعنی دیگر روانت مجبور نباشد برایش معنایی را جور کند که نداشته. سنگ همان سنگ است، شیب همان شیب. لبخند تلخ به سیزیف برای همین است. نه از سر رضایت، بل اینکه بسیار محتمل است سال‌ها ندانی کدام سنگ مال تو بوده و کدام را بیهوده از کوه دیگری بالا برده‌ای.

حرف از «مقام رضا و تسلیم» زدن  حتی برای یک ابله حرفه‌ای هم کاری بسیار دشوار و ادعایی گزاف است. همین قدر مجمل بماند تا ابله هم مختصر آبرویش محفوظ تر‌باشد. اما کمی لاف زدن برای تجدید قوا بد نیست، خصوصاً که لاف فرنگی راحت‌تر از لاف فارسی از گلو پایین می‌رود، فلذا امور فاطی!


پیش‌درآمدی برای چراغ 

ستحب کثیراً یا ولدی و تموت کثیراً یا ولدی و ستعشق کل نسا الارض 

من یک ابلهم و «چراغ» را برای وعده‌ی حرکت دوست دارم، نه فقط برای تحمل تاریکی.

چراغ پشت پنجره روشن می‌شد و من مدت‌ها می‌کوشیدم تا بتوانم از روشنایی‌اش مسیر را هم ببینم. حالا به تجربه‌زیسته‌ی نزدیک می‌دانم حتی آتش و چراغ می‌توانند برای هرکس معنایی متفاوت داشته باشند: برای یکی دلیل و انگیزه‌ی کافی برای راه‌افتادن، برای دیگری گرمایی که همان لحظه را قابل‌تحمل‌تر می‌کند. برای بسیاری آدم‌ها همین که چراغی جایی روشن باشد، همین که بتوانند روشنایی‌اش را تصور کنند کافی است. برای بعضی هم نه. هیچ‌کدام الزاماً دروغ یا غلط نیستند. قرار و میعادِشان هم‌سو  نیست. من هنوز هُرم گرما و بارقه‌ی روشنایی‌ای را دوست دارم که آدم را به راه می‌اندازد، نه آن که فقط آرام می‌کند. آنچه برای من امکانِ شکل کمیابی‌ از بودن بود، برای دیگری شاید شکلی دیگر از نزدیکی، آرامش، یا زندگی‌کردنِ همان لحظه بود و این، همین بود که بود.


درک بعضی چیزها برای ابله‌ها، فقط از همین‌ راه ممکن است. حتی به نظرم بهترین راهِ حق‌الیقین همین بلاهت است.
پیچیده‌تر از این حرف‌هاست؛
اما آگاهی از بلاهت خود هم دستاورد کمی نیست.

راضی شدی لیلا؟ :)  .

نهم: چراغ پشت پنجره  

و  ترجع کالملک المغلوب..


من جورِ دوست داشتن‌‌ام را دوست دارم.

خشت به خشت‌‌اش را. بسیار پیش آمده که خشت‌هایش به خاج و دل‌هایش با سرنیزه‌ی پیک بریده شوند، اما جورش را در وجودم جاری نگه‌‌ داشته‌ام‌. این درست که ابله‌‌ام، اما ابلهی من در «خواستن» نیست. من وجود میل در دیگری را از خودم نساخته بودم. حضور دوست‌داشتنی که کمی عقب‌رانده بود و ترس‌خورده را دیده بودم و در تن و جان‌‌ام، جاری شده بود.

اما بلاهتم این بود که گمان کردم آن میل، در میان همه‌ی نیروهای دیگر، نیرویی تعیین‌کننده خواهد شد…

نشد!

 

به چیزی که دیده بودم یا فکر می‌کردم می‌بینم، وزن بیشتری از آنچه در زندگی واقعی داشت داده بودم. چراغی که گاهی پشت پنجره روشن می‌شد، و من، بی‌قرار و سودازده، مدت‌ها میان نشانه‌ها می‌گشتم تا ثابت کنم آن چراغ هنوز معنایی «متفاوت از مسیری دارد که صاحبخانه هر روز با پاهای خودش در آن راه می‌رود».  بعضی علاقه‌ها واقعی‌اند، اما جهت زندگی را تعیین نمی‌کنند. آنچه میان بود واقعی بود اما واقعی‌بودنش به این معنا نبود که‌ می‌تواند یا باید به یک مسیر مشترک تبدیل شود. قرار نیست قهرمان باشم یا فهمم را قاب کنم.

گاهی شیشه درست در همان فرایند آینه شدن می‌شکند و من هنوز از آن ابله‌هایی هستم که پیش از رفتن، یک‌بار دستشان را میان خرده‌شیشه‌ها می‌برند. آن شیشه‌های شکسته، هنوز بقایای چیزی‌ از ما هستند که فکر می‌کردم می‌توانست آینه شود. آنچه برای من وعده و فرصت بود، شاید برای دیگری تسلایی کوتاه بود.
اینطور خواستن‌های بی‌پروا از مزایای بی‌بدیلِ ابله بودن است. 

شب دارد تمام می‌شود، پرنده‌ها  یک‌نفس می‌خوانند، خودم را می‌برم کنار پنجره‌ای بسیار بزرگ و بلند در  نیمه‌شبی زمستانی که سِحرِ آواز پرنده‌ها را به  شبِ بی‌خوابِ خانه باز می‌کند.  فکر می‌کنم از آن پنجره تا این پنجره «عمر جهان بر من گذشته‌ است». نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود «خودت را فریب نده. کنار پنجره بایست، صدای رفتن را بشنو و با شهامت با اسکندریه‌ای که از دست می‌دهی خداحافظی کن».


در دلم غیر شِکوِه، قدردانی هم هست،  وامدار مهر بی‌دریغ‌ام و معترفِ تغییر خوشایندِ باوری که سال‌ها با من بود. مدیون کشف و لذت تجربه‌های تازه‌‌ام.
درست که حسرت کوتاه بودنش و پایان همه‌ی کارهای نکرده و راه‌های نرفته -که چیزی برای جبرانش نیست-  با من هستند، اما بیش از آنچه رفته، در من به دست آمده؛ بیشتر از سوزِ سوختن، تجربه‌‌ی دوست داشتن‌ و باز شدن افق‌هایی که چشم‌اندازهای دلپذیری دارد. نیاز به واژه‌های بزرگ نیست:  «به جان منت پذیرم و حق‌گزارم». بار دلم را زمین می‌گذارم و به خانه می‌روم.

:*
…




Comments:

Post a Comment