Incipit |
|
Wednesday, September 16, 2026 . این نامهی آیساست. زن روزهای ابری سالهای خیلی دور چند نامه رد و بدل کردیم جواب این یکی را دوست نداشتم. خیلی ساده دلانه بود نشستم امروز دوباره نوشتم هرچند که سالهاست بی خبرم از او الکساندرای عزیزم نامهات رسید.مثل بارانی سیاه که روی زخمی کهنه و باز بیفتد. گمانم فکر و خیال کردهای پیامبر خوب باید معجزه بلد باشد و باید آینده را ببیند. به فکرم رسید شاید پیامبرها شاید اصلا از آینده حرف میزنند چون شنیدن حال زیادی سخت است. آینده هنوز دور است می شود به آن خندید، تکذیب کرد، گفت شاید نشود، شاید اشتباه شده و شاید اصلا تا آن وقت همه چیز عوض شود! اما حال این امتیاز را ندارد. جلوی آدم ایستاده و اگر به زبان بیاوریش دیگر نمیشود وانمود کرد چیزی ندیدهایی. شاید برای همین پیشگویی، همیشه محترمانه تر و پرطرفدارتر از توصیف دقیق اکنون و حالاست. اگر بگویی روزی سقوط میکنی ممکن است حتی برایت کف هم بزنند اما اگر بگویی همین حالا داری سقوط میکنی احتمال دارد با فحش از اتاق بیرونت کنند.. شاید پیامبرها آینده را انتخاب کردند چون آدمها میتوانند وانمود کنند آینده «همین حالا» چیزی از آنها نمیخواهد. اما «حالا» ممکن است از آنها بخواهد اعتراف کنند، ببینند، شرم کنند و یا بدتر از همه: عوض شوند و آدمها معمولا برای فرار از همین چند کار است که این همه افسانه ساختهند. اینست که مردم از کسی که آینده را میبیند آنقدر نمیترسند که از کسی که حالِ حاضرشان را زیادی خوب میبیند. تازه زمانهی ما یک پناهگاه اخلاقی خیلی راحت هم ساخته: درباره کسی قضاوت نکن، تحلیل نکن. تو همه چبز را نمیدانی. جملههای زیباییست و خوشرنگ و آب. گاهی هم درست است اما به طرز عجیبی بیشتر تنها وقتی به کار گرفته میشود که از قضا چیزی را میدانیم و این مفریست برای خودش با ظاهر مقبول.. این درست که داستان آدمیزاد همیشه پیچیدهتر از چیزیست که میبینیم. حتما هست! اما پیچیدگی، واقعیت چیزهایی که دیده شده را باطل نمیکند. توضیح الزاما تبرئه نیست. گاهی این حرفها شکل مودبانه اینست که درباره چیزی که میدانی حرف نزن. مسئله همیشه آن قسمتهای تاریک و ناشناختهی زندگی آدمها نیست. گاهی مسئله همان چیزهایی است که جلوی چشممان اتفاق افتاده، همان حرفی که زده شده، همان کاری که انجام شده، همان آسیبی که کسی آگاهانه به دیگری زده است .باری الکساندرای عزیزم! از فردا گفتن بی خطرتر است. فردا هنوز کسی را مجبور نمیکند مسئول امروز باشد . درباره معجزه گفتی و خیال کردی یک پیامبر خوب باید معجزه هم بلد باشد.نه! معجزه چندان مهم نیست. راستش هرچه بیشتر آدمها را میبینم، کمتر مطمئن میشوم که مشکل جهان کمبود معجزه بوده باشد. مرده، زنده کردن را فراموش کن. اگر قرار باشد برای اثبات حقانیت هربار مردهایی را زنده کنی یا دستی را ستاره، این از اساس راه به جایی نمیبرد. بیشترِ مرده ها اگر برگردند دو سه روز بعد دوباره همان آدمی میشوند که قبل مردن بودند.همان ترسها، همان خودخواهیها، همان حقارتها، همان دروغهای کوچک و همان مهارت عجیب در زخمیکردن دیگری. عصا و مار هم نمایش مضحکیست خصوصا اگر مار تصمیم بگیرد دوباره عصا نشود. یا بشود حتی! ازین گذشته، آدمها حتی معجزه را هم خیلی زود تبدیل به وظیفه میکنند. چیزی که باید دفعه بعد دقیقتر، سریعتر و مطابقمیلشان تحویل داده شود. شاید به همین دلیل ساده ست که پیامبر ولگردت را بیشتر دوست دارم لااقل چیزی برای فروش ندارد، در کوچه میگردد حرفش را میزند و می رود. شاید هم پرسه زدن سرنوشت کسی باشد که دیگر جایی ندارد خبرش را ببرد. هرچند خبر وقتی مخاطبی نداشته باشد، روی دوش آدم سنگینتر میشود.... .و اگر فردا واقعا برف ببارد، خیالت راحت! من به کسی نمیگویم تو گفته بودی. چون ناگهان دورو برت جمع میشوند و از همهی سوالها، قیمت دلار و شکل رابطهی بعدی و زمان مرگشان را میپرسند.. اگر برف آمد فقط نگاهش میکنم نه چون امیدی در آن میبینم، نه! بیشتر برای آنکه برف، چند ساعتی کثافت شهر را میپوشاند.. اما تو هم دیگر به من نگو فردا برف میبارد و برف زیباست. این برف نیست، خاکستر تمام معجزاتیست که هرگز اتفاق نیفتادند. این نامهی آخر را نسوزان بگذار برف و خاکستر روی آنهم ببارد ما شایستهی همین سرماییم. مینشینم کنار پنجره. قهوهم را میگذارم روی لبه و برای چند دقیقه باور میکنم هنوز هم وقت هست که خبر فقط خوب باشد نه هشدار نه مسئولیت و نه معجزه.. و به خاکستر فکر میکنم. خاکی از مردم بماند در جهان وز وجود عاشقان خاکستری |
Post a Comment