Incipit |
|
Sunday, October 4, 2026 جرّاره کلوخی در قلاسنگ می کنی و زائر راه ناهموار را در مانده وامینهی تا بشکند و بیفتد و بتوانی که خستهاش بخوانی و این انصاف نیست این روزنههای امید هر شنبهی بی آدینه اش گل میگیری و چون دست برمیآرد به تکاپو !قناره پیشکشاش میکنی که بگیر و برآ و چون به در میشود از ششدر نرد موریانه پر تاس بختاش به گرو میگیری و گناهش به گردن اما نه و این مشت گیرم تهی حتی باز نمیکنی و این انصاف نیست این ۱۳۸۴ |
Post a Comment